شیشه ای شکست

دل سنگ هم متلاشی شد

سنگ قصه ی ما

روزی سقوط کرد

از دامنه ی یک کوه

گشت همسایه ی رودخانه

در گذر امواج

هر روز آب پاشی شد

یک روز بارانی

رهگذری تنها

سنگ را از دل خاک بیرون کشید

نفرین بر تنهایی

سنگ بیچاره

طعم کینه را امروز باید می چشید

سرنوشت انگار باید

جور دیگری رقم می خورد

آه ، چه زود !

طوفان سرنوشت

سنگ را به دست یک لجباز

به آن رهگذر مغرور می سپرد

انگشتانی در هم فشرده

و سنگی محبوس

اسیر مشتی گره خورده

دل شیشه را باید می شکست ؟

راهی نمانده بود انگار

به فکر فرو رفت

در انتظار راه دیگری باید می نشست !

آن روز با خود گفت

حال که دل شیشه ای می شکند

دل سنگ به چه می ارزد ؟

دلی ساده و ارزان و مفت

رهگذر او را پرتاب کرد

گفت سنگ مفت ، گنجشک هم مفت

شیشه ای شکست

دل سنگ هم متلاشی شد

همان دو خط اول !

نمی دانم چرا شعرم

باز هم درگیر این حواشی شد


دسته ها : دلنوشته
X